خریت...

روزی به رهی مرا گذربود

خوابیده به ره جناب خر بود

ازخرتونگوکه چون گهربود

چون صاحبه دانش و هنربود

گفتم که جناب در چه حالی

فرمودکه وضع باشدعالی

گتم که بیا خری رهاکن

آدم شو و بعدازاین صفاکن

گفتاکه برو مرا رها کن

زخم تن خویش را دواکن

خرصاحب عقل و هوش باشد

دوراز عمل وحوش باشد

نه ظلم به دیگریی نمودیم

نه اهل ریا و مکربودیم

راضی چوبه رزق خویش بودیم

ازسفره ی کس نان نربودیم

دیدیتوخری کشد خری را؟

یا آنکه ز تن برد سری را؟

دیدی تو خری که کم فروشد؟

یابهر فریب خلق کوشد؟

دیدی تو خری که رشوه خوار است؟

یابر خر دیگری سوار است؟

دیدی تو خری شکسته پیمان؟

یا آنکه زدیگری برد نان؟

دیدی تو خری حریف جوید؟

یا مرده و زنده باد گوید؟

دیدی تو خری که در زمانه

خرهای دگر پیش روانه؟

یا آنکه خری ز روی تزویر

خر های دگرکشد به زنجیر

هرگز توشنیده ای که یک خر

بازورو فریب گشته سرور

خر دوراز قیل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

خرمعدن معرفت کمال است

غیر از خریت ز خرر محال است

تزئیرو ریا و مکرو حیله

منسوخ شده ست در طویله

دیدم سخنش همه متین است

فرمایش او همه یقین است

گفتم ز آدمی سری تو

هرچند به دید ما خری تو

بنشستم و آرزو نمودم

برخالق خویش رونمودم

ای کاش که قانون خریت

جاری بشود به آدمیت

/ 0 نظر / 2 بازدید